تبليغاتX
اورنگ برنا : ادراکات یک جوان ایرانی
اورنگ برنا : ادراکات یک جوان ایرانی

ادراک یعنی تعبیر و تفسیر احساس و این احساس می تواند از هر نوعی باشد


نقل از دوستم سعید

تا وقتی که دروغ میگفتم هم شیرین بودم هم با شخصیت

اما از وقتیکه به راستگویی روی آوردم

از درجه اعتبار ساقط و بی ارزش شدم

ای کاش به دروغ گفتن ادامه میدادم

ما لایق دروغ شنیدن هستیم

sibzaminipiaz.blogfa.com

چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390  توسط علی دشتی  |

 

از سید علی صالحی که با حالم تو این شبای عزیز سازه

سلام !
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و 
نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار ... هی بخند !
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟

نه ری را جان

نه

نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرف از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مکن ....!

دوشنبه چهارم مرداد 1389  توسط علی دشتی  |

 

یک سال گذشت

 این روزا کم کم دوستان دارن از سفر حج دانشجویی بر می گردن و بازار مهمونی برام داغ شده میشه گفت یا بهتر بگم اولین نفر بودم تو جمع دوستان که به این سفر مشرف شدم اما حالا بعد یک سال که دوستام دارن از همونجا که باعث شد پست تجربه مشترک من و همینگوی رو بنویسم بر میگردن خوب که فکر می کنم می بینم زندگی سخت تر شده می شه گفت هدایای بیشتری از خدا گرفتم که جای شکر داره اما امتحان هایی که پس دادم و دارم میدم سخترو سخت تر شدن فک کنم خدا توقعش بیشتر شده ازم امکانات بیشتر ازمون سخت تر خب اگه دارید این مطلب رو می خونید و ارزوی این سفر رو دارید گفتم که بدونید با چی قراره رو در دو بشید  همین!!

یکشنبه سوم مرداد 1389  توسط علی دشتی  |

 

حالا بیا بخون نظر نده!!!

   

از خواب که بلند می شم با خودم میگم امروز این دفتر خاک خورده رو باز میکنم و می نویسم می نویسم از خودم و از تنهاییم از جامعه و آرمانهایی که دارم براش از فرق رفاه و سعادت از جهانی بودن رسالت انقلاب اسلامی و آرمانهایی که پدرانمون جنگیدن براش و حالا تحریف شدن از تمدنی که خواستن بسازن و یه عده اون رو به الگو سازی از طریق مدرنیته اسلامی و بعد فقط مدر نیته اسلامی تقلیلش دادن و حالا به مدرنیته خالی ، لیبرال دموکراسی  رو آوردن!!! اما همین که نوک این انگشتا به این صفحه کلید میرسه ... میگم ولش کن مگه کسی می خونه مگه می بینه؟؟ نا امید دستام رو بر میدارم اهنگ رو بلند می کنم میرم تو خودم تنهای تنهای تنها....

جمعه یکم مرداد 1389  توسط علی دشتی  |

 

به مناسیت ششم فروردین زاد روز تولد زردشت

تابلویی که میبینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 و روایت کنندۀ

یکی از داستانهای تاریخ ایران باستان است.
در لغت نامۀ دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که:
هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه میکردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانتهآ که همسرش به نام «آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود.
چون وصف زیبایی پانتهآ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس این که به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد.
اما اراسپ خود عاشق پانتهآ گشت و خواست از او کام بگیرد، به ناچار پانتهآ از کورش کمک خواست. کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازا از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند.
هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
میگویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانتهآ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حقشناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانتهآ بر سر جنازۀ او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانتهآ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانتهآ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینۀ خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت.
هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد. از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازۀ زن میبینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است و بدین گونه است که کسی با نیکنامی در تاریخ جاودانه میشود

پنجشنبه پنجم فروردین 1389  توسط علی دشتی  |

 

کار جدیدی از دوست خوبم در duel

دوشنبه دوم فروردین 1389  توسط علی دشتی  |

 

بهارآن است که خود ببوید ، نه آن که تقویم بگوید !!

مطلب زیر رو از پروفایل دوست عزیزی برداشتم دیدم قشنگ گفتم عینا اینجا نقل کنم تا شما هم از این واژه ها لذت ببرید 

راستی اسم این دوست خوب نیما پرهام بود که واجبه بگم

در کوچه ی پیامبران  تا دلت بخواهد هوا بهاری است:

ایوب " سنبل صبر " می آورد.. عیسی " سیب صلح " !

نوح " سالنامه عمرش " را سر سفره گذاشته.. موسی " سینای سینه اش " را تحفه آورده... ابراهیم " سنگی از کعبه " به امانت گرفته..

 

داوود " ستاره ی مظلومش " را از چنگ صهیونیست ها به درآورده و..

محمد"سلام" که می کند، موج معطر محبتش، دل ها را به آسمان می برد.

... وپیامبران همه " هفت سین سلامشان " را به تو تقدیم می کنند.

ایمان ِ شکسته بسته ما هر چه که باشد هنوز هم به عصای اشک انتظار تو روی پا ایستاده... چه دانه ی لبخندی به کبوتر دل ما داده ای که "جّلدِ " بام جمعه های تو شده ایم!؟

گل همیشه بهار!

من دلم را محض تعاریف تقویم ها "نو " نمی کنم، من از خودت عیدی اجابت می خواهم.

امسال با "تور ِ" تنهایی، هزار بار در خوم سفر خواهم کرد: به شهر "توبه"... به دهکده ی" دعا " کوچ می کنم!

بغض هایم را به دست بادی می سپارم تا در انتشار فریاد هیچ آرزویی پیر نشود.

انتظار را مثل پیک شب عید خط به خط می نویسم... همراه تیر دعا می دوم و کوچه آرزوهایم ملگی به خیابان خاطرخواهی ختم می شود

جمعه بیست و هشتم اسفند 1388  توسط علی دشتی  |

 

 

 

 

 

 

قطعه 26
گرافیست مکتبی DUEL

 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

ابزار رایگان وبلاگ

طراحی سایت